دکتر مُنا آقابابایی (مدرس بینالمللی رویکردهای نوین آموزشی و پداگوک از فرانسه) – در دنیای مدرن امروز، جایی که دیوارهای بتنی و صفحات نمایشگر، بخش بزرگی از میدان دید کودکان ما را اشغال کردهاند، صحبت از «طبیعت» دیگر نه یک پیشنهاد شاعرانه، بلکه یک ضرورت حیاتی برای بقای سلامت روان و رشد همهجانبهی انسان است. اما این بازگشت به طبیعت، فراتر از یک هواخوری ساده است؛ این یک سفر عمیق پداگوژیک است. سفری که از «درک هوا» و بیداری حواس آغاز شده و به «آگاهی» و «نظم درونی» ختم میشود.
درک هوا: اولین لمس هستی
وقتی از بردن کودک به طبیعت صحبت میکنیم، نخستین مواجهه، مواجهه با «هوا» است. در رویکردهای نوین آموزشی، هوا تنها اکسیژن نیست؛ بلکه یک رسانۀ حسی است. کودکی که صورتش را در معرض باد پاییزی قرار میدهد، یا رطوبت مه را روی پوستش حس میکند، در حال دریافت دادههای خام از جهان پیرامون است. این «درک هواست»؛ لحظهای که کودک تفاوت میان هوای راکد اتاق و جریان زندهی طبیعت را با تمام سلولهایش میفهمد. این تفاوت دما، جریان و بو، سیستم عصبی کودک را بیدار میکند و به او یادآوری میکند که بخشی از یک کل بزرگتر و زنده است.
از حس تا زندگی: دروازههای ورود به جهان
کودکان پیش از آنکه متفکران انتزاعی باشند، کاوشگران حسی هستند. زندگی برای آنها از طریق حواس معنا پیدا میکند. لمس زبری پوست درخت بلوط، شنیدن صدای شکستن برگهای خشک، دیدن طیفهای بیپایان رنگ سبز و چشیدن طعم قطرات باران؛ اینها تفریح نیستند، بلکه «خوراک مغز» محسوب میشوند.
در پداگوژی مدرن، ما معتقدیم که حواس، دروازههای هوش هستند. هرچه این دروازهها در محیطی غنیتر (مانند جنگل یا دشت) بازتر شوند، دادههای ورودی به مغز پیچیدهتر و کاملتر خواهند بود. طبیعت، بر خلاف اسباببازیهای پلاستیکی و محیطهای مصنوعی، دارای «بافت» است. این بافتها کودک را به چالش میکشند و موتور محرکۀ رشد شناختی او میشوند.
مسیر طلایی: از حس تا آگاهی
اما چگونه حس به آگاهی تبدیل میشود؟ این شاید مهمترین بخش فرآیند پرورش در بستر طبیعت باشد. وقتی کودک سنگی را لمس میکند (حس)، متوجه سردی و سختی آن میشود (ادراک). وقتی این تجربه بارها در بافتهای مختلف تکرار میشود، کودک به مفهومی فراتر دست مییابد: درک قوانین فیزیک، درک ثبات، و درک تفاوت میان موجود زنده و غیرزنده.
این مسیر «از حس تا آگاهی» است. طبیعت با صداقتِ تمام، واقعیت را به کودک نشان میدهد. اگر کودک روی زمینِ خیس بدود، ممکن است سُر بخورد. این یک تنبیه نیست، بلکه یک درس فیزیکی از رابطه علت و معلول است. اینجاست که آگاهی متولد میشود. آگاهیِ برخاسته از طبیعت، یک دانشِ حفظی نیست، بلکه دانشی «زیسته» است. کودک یاد میگیرد که بدنش چگونه کار میکند، محدودیتهایش چیست و جهان چگونه به کنشهای او پاسخ میدهد. این آگاهی، بستری را فراهم میکند که دسترسی انسان به خرد و شعورِ وجودی، روانتر و شفافتر شود.
طبیعت و معجزۀ نظم درونی
شاید در نگاه اول، طبیعت وحشی و نامنظم به نظر برسد، اما در عمقِ این ظاهری وحشی، نظمی شگفتانگیز و ریاضیوار نهفته است. گردش فصول، طلوع و غروب خورشید، الگوی رگبرگها و لانه سازی مورچهها؛ همه از نظمی کیهانی پیروی میکنند.
حضور مداوم در طبیعت، این نظم بیرونی را به «نظم درونی» در کودک تبدیل میکند. ماریا مونتسوری، پزشک و پداگوگ بزرگ ایتالیایی، به زیبایی به این نکته اشاره میکند و میگوید: «وقتی کودک در طبیعت رها میشود تا چیزها را کشف کند، نه تنها جهان را میشناسد، بلکه آرامشی را مییابد که پایهگذار نظم درونی اوست؛ چرا که طبیعت معلمِ سکوت و تمرکز است.»
کودکی که در طبیعت زمان میگذراند، یاد میگیرد که صبر کند (برای رشد یک گیاه)، مشاهده کند (حرکت ابرها را) و خود را با ریتمِ آرامِ زمین هماهنگ سازد. این هماهنگی، اضطرابهای ناشی از زندگی پرشتاب شهری را کاهش میدهد و به ذهن کودک ساختار میبخشد. در واقع، طبیعت آشفتگیهای ذهنی را الک میکند و آنچه باقی میماند، ذهنی شفاف، متمرکز و آمادۀ یادگیری است.
بازگشت به ریشهها
وظیفۀ ما به عنوان والدین و مربیان در مسیر پرورش کودکان، آموزشِ مستقیمِ همه چیز نیست؛ بلکه فراهم کردن بستری است که کودک بتواند خودش را و جهانش را کشف کند. طبیعت، غنیترین کلاس درسی است که بشر تا به حال شناخته است. بیایید این حقِ مسلم را از کودکانمان دریغ نکنیم. بیایید اجازه دهیم پاهایشان خاک را لمس کند، ریههایشان هوای واقعی را ببلعد و چشمانشان به افقهای باز دوخته شود. چرا که در نهایت، کودکی که با طبیعت پیوند دارد، نه تنها سالمتر است، بلکه انسانی آگاهتر، آرامتر و با نظمی درونی و استوار خواهد بود.
این مطلب در شمارۀ 48 ماهنامۀ ویکیکلین و در صفحۀ 30 منتشر شده است.
لینک کوتاه: https://wikiclean.ir/su3o





